+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم خرداد 1389ساعت 22:8 توسط ط.پ |

 خیلی وقت بود می خواستم راجع به یکی از بزرگترین انسان های تاریخ و با اراده ترین مبارز جهان، چه گوارا چیری بنویسم . نام كامل او "ارنستو چگوارا دلاسرنا" است و لقب «چه» را كوبایی‌ها به او داده‌اند، لقبی كه در این كشور برای خطاب قرار دادن كسی با احترام به كار برده می‌شود. «چه» مبارزی است كه آوازهء او تنها به امریكای لاتین محدود نمی‌شود.

 

 مجلهء تایم چه‌گوارا را یكی از صد چهرهء تاثیر گذار در قرن بیستم انتخاب كرده است. در استاكهولم بیش از سیصد عنوان كتاب دربارهء او منتشر شده است. كافه‌ای در مالزی وجود دارد كه روی تمام پیاله‌های قهوه‌اش عكس او چاپ شده است و پاتوق طرفداران «چه» است.تفریح جوانان میلانی، فروش تی‌شرت‌های «چه» كنار خیابان‌هاست. دولت برزیل نام چند سینمای این كشور را «ارنستو چه‌گوارا» گذاشته است. كلاه نوع «چه‌گوارا» پر فروش‌ترین نوع كلاه در تابستان‌های تركیه است. مارك «چه‌گوارا» معروف‌ترین مارك سیگار در سودان معرفی شده است و باز هم طبق آمار مجلهء تایم حدود 76 درصد جوانان دنیا «چه» را می‌شناسند و برای او احترام قائلند. مردم بولیوی به خود می‌بالند چون «چه» به خاطر آنان و در آنجا كشته شده است. گاهی هزار دعوای میان ملت‌ها هم بالا می‌گیرد. ایرلندی‌ها معتقدند چون پدر «چه» اهل این كشور بوده پس «چه» به آن‌ها تعلق دارد. آرژانتینی‌ها می‌گویند كه چون او ملیت این كشور را داشته و در همان جا تحصیل كرده پس یك آرژانتینی‌است. كوبایی‌ها اعتقاد دارند كه چون «چه» در سرزمین آن‌ها و به‌خاطر آن‌ها جنگیده در یك سخنرانی گفته كه افتخار می‌كند كوبایی باشد، پس او اهل كوبا است. چه‌گوارا را نمی‌توان متعلق به یك كشور دانست،چه آنكه نام و عكس چه‌گوارا امروزه در تمامی كشورهای دنیا به نماد اعتراض درمقابل استبداد و سرمایه داری نوین بدل شده است.

«چه» متعلق به تمامی آزادی‌خواهان ضد امپریالیسم جهانست. ارنستو چه‌گوارا یكی از خیل عظیم  اسطوره‌های تاریخ است.

 اندیشه و عشق او به انسان فراتر از مرزهای جغرافیایی و نژادی است.بارزترین ویژگی‌او را می‌توان روحیهء مبارزه جویی و آشتی ناپذیری با ظلم و استبداد در هر قیافه و شكل دانست.او نه مرد سیاست بود و نه حسابگر و از دغل‌ها و نیرنگ‌های آن بیزار.   

زندگینامه :

 

«ارنستو چه‌گوارا» در 14 ژون 1928 در «روزاریو» دومین شهر مهم و بزرگ آرژانتین به دنیا آمد. در خانواده‌ای ممتاز از تبار اسپانیایی و ایرلندی كه گرایش‌های سیاسی چپ داشتند، بزرگ شد. «ارنستو» بزرگ‌ترین فرزند خانواده بود. در سال 1953 از دانشکده پزشكی فارغ التحصیل شد. خاطرات تلخ و شرین زیادی ار دوران دانشگاهش دارد بخصوص دوست دخترانش،سر و ضغ نا هنجارش اکثر اوقات با کفش ها کهنه و یک پتلون و شلواری که داشت به صنف حاضر می شد او بیشتر از یکی دوست دخترانش <چیچینیا> یاد کرده است. او عشق آمد عاشقانه زیست و عاشق ازین کویر رقت. او سفر به دیگر كشورهای امریكایی را آغاز كرد، سفری كه نقطهء عطفی در زندگی او بود. در سال 1954 زمانی كه در «گواتمالا» بود با پشتیبانی از حكومت «جاكوب آربنز» كه منتخب مردم بود قدم به عرصهء مبارزات سیاسی گذاشت. آربنز در نتیجهء توطئه و در مداخلات تجاوز كارانهء سازمان <سیا> سرنگون شد و «چه» به مكزیك گریخت. اندكی بعد به فیدل كاسترو و دیگر انقلابیونی پیوست كه با جنبش 26 ژوییه در پی بر اندازی دیكتاتوری «فولژ نیسو باتیستا» در كوبا بودند.«گوارا» در دسامبر 1956 ازجمله مبارزانی بودكه به منظور آغاز مبارزه چریكی از عرشهء كشتی كوچك «گرانما» قدم به خاك كوبا گذاشتند. او كه در اصل دکتر گروه بود همچون یك فرماندهء ارتش شورشی ظاهر شد. درپی سقوط «باتیستا» در دسامبر 1956، چه‌گوارا یكی از رهبران حكومت تازهء كارگران و دهقانان شد و پست‌های دولتی متعددی چون ریاست بانك مركزی كوبا و وزارت صنایع به او واگذار شد. چه‌گوارا بارها به نمایندگی از كوبا درمجامع مختلف چون سازمان ملل متحد شركت كرد. او در مقام یكی از رهبران جنبش 26 ژوییه به برگزاری گردهمایی‌های گروه‌های سیاسی - كه سرانجام در 1965 به بنیان‌گذاری حزب كمونیست كوبا انجامید یاری رساند.گوارا در اوایل 1965 از همهء مسوولیت‌ها و پست‌های دولتی كناره‌گیری كرد و به منظور كمك به پیشبرد مبارزه‌های ضدامپریالیستی و ضد سرمایه‌داری در دیگركشور‌ها، كوبا را ترك كرد وهمراه با داوطلبانی كه بعدها در «بولیوی» به او پیوستند، نخست به كنگو «زئیر» رفت و در جنبش ضد امپریالیستی آن كشور به رهبری  «پاتریس لومومبا» شركت جست. از نوامبر 1966 تااكتبر 1967 جنبش چریكی بولیوی را بر ضد دیكتاتوری نظامی آن كشور رهبری كرد. درهفتم اكتبر 1967 در عملیات رزمی ساختهء سازمان سیا به دست نظامیان بولیوی زخمی و دستگیر و روز بعد از آن تیرباران شد.   

امروزه پس از گذشت چند ده ازمرگش هنوز هم او یكی از چهره‌های محبوب اسطورهای به خصوص درمیان جوانان است. اسطورهء عصیان كه نامش پرچم هر مبارزه‌ای است. شخصی كه تصویرش بر پیراهن‌های سرخی نقش بسته كه جوانان معترض بر تن می‌كنند بی آنكه از اندیشه‌های انقلابی او خبر داشته و یا حتی جهان بینی او را پذیرفته باشند.   

«چه» می‌توانست همچون بسیاری از فارغ التحصیلان رشتهء پزشكی در گوشه‌ای از دنیا برای خود مطبی دایركند، اما روح عصیانگرش او را واداشت تا به یاری همنوعانش درمناطق استبداد زدهء امریكای لاتین بشتابد. زمانی كه چه‌گوارای جوان و دوست همراهش «آلبرتو گرانادو» با موتورسیكلت از ردهء خارج توترون 500 مدل 1939، كه تنها به بهای چند پزوی ناچیز خریداری شده بود، قصد سفر به دور امریكای لاتین را جهت درمان بیماران جزامی كرد.خاطرات این سفرش که نام دارد چندین بار نشر شده است این سفر که او را به او ج رسای و پخته گی رساند تو ام با مشکلات و فراز و فرود های بود که چه گورا قبل ار آن با این همه آنشا نبود. چه بسا درد ها را درین سفر کشید ختی پدرش و دیگر اعضای خانواده اش ازین تصمیمش راضی به نظر نمی رسیدند اما این چه بود که با اراده عصیانگر و هوش کنجکاوش خواست به این سفر ادامه بدهد. در آن وقت امریكای سرخ لاتین در زیر چكمه‌های سنگین امپریالیسم جان می‌داد، اما نه «چه» و نه «آلبرتو» هیچ كدام از این حقیقت تلخ آگاهی نداشتند.آن‌ها تنها می‌خواستند مناظر بكر قارهء پهناورشان را از نزدیك ببینند و به كمك بیماران جزامی بشتابند، سفری كه پایانش به گونه‌ای دیگر بود و باعث تولد انسان‌هایی شدكه اكنون نام آن‌ها را مترادف با انقلاب به كار می‌برند.   

 

" چه‌گوارا" مردی بود كه هرگز در بند مقام، رهبری و یا افتخارات نبود. او اعتقاد راسخ داشت كه مبارزهء چریكی انقلابی، شكل بنیادین اقدام برای كسب آزادی خلق‌های امریكای لاتین است و این نتیجه‌گیری ناشی از اوضاع اقتصادی، سیاسی و اجتماعی تقریبا تمام كشورهای امریكای لاتین بود. «چه» عمیقا بر این باور بود كه رهبری سیاسی و نظامی مبارزه چریكی باید یگانه باشد و این كه مبارزه تنها می‌تواند توسط خود واحد چریكی رهبری شود، نه از طریق دفاتر راحت بوروكرات ها در شهرها.   

چه‌گوارا به معنای واقعی كلمه یك چریك مبارز اینترناسیونالیست بود. او می‌گوید: « هر قطرهء خون ریخته شده در سرزمینی كه در زیر پرچمش زاده نشده باشی، تجربه‌ای است كه به زندهء ماندگان منتقل می‌شود تا بعدا آن را در مبارزه برای رهایی كشورشان به كار برند. همچنان‌كه كه خلقی خود را آزاد می‌سازد، ‌قدمی بر می‌‌دارد در پیكار برای رهایی مردم خود ما.»   

«چه» معتقد بود كه هر انسانی برای رهایی از ظلم و استبداد باید بهایی برای‌آزادی‌اش پرداخت كند، او می‌گوید: «اسكلت آزادی ما قبلا شكل گرفته است، هنوز گوشت و لباس به این اسكلت نیامده است، ما بهای آزادی خود و حفاظت از آن را با خون و ایثار پرداخت می‌كنیم. ایثار و فداكاری ما آگاهانه است، سیرآزادی طولانی و در بعضی قسمت‌ها ناشناخته است.»

هفتم اكتبر 1967 «چه» آخرین سطرهای وقایع روزانهء خود و گروه چریكی‌اش را نوشت. روز بعد در ساعت یك بعدازظهر در یك درهء كم عرض و تنگ، جایی كه برای درهم شكستن محاصره به انتظارشب نشسته بودند، نیروی عظیمی از دشمن برآن‌ها تاخت. گروه كوچك مردانی كه واحد چریكی را تشكیل می‌دادند تا گرگ و میش بامداد قهرمانانه جنگیدند.ازكسانی كه در نزدیك‌ترین مواضع به «چه» می‌جنگیدند كسی زنده نماند جزو دو نفر كه به همراه «چه» مجروح و دستگیر شدند.   

روز بعد از دستگیری «چه» با شنیدن صدای شلیك فهمید كه دو همرزم «پرویی» و «بولیوی‌اش» اعدام شده‌اند. نوبت به «چه» رسیده بود، مجری اعدامش دستخوش تردید شده بود.

 »چه» با استواری فریاد زد «شلیك كن نترس !» آنگاه با شلیك یك رگبار مسلسل از كمر به پایین حكم اجرا شد. جلادان دستور داشتند او را از سر و سینه هدف قرار ندهند تا مرگش به تعویق بیفتد. این تصمیم ظالمانه عذاب «چه» را طولانی می‌كند تا این‌كه گروهبانی كه او نیز مست بوده است گلوله‌ای به پهلوی او شلیك می‌كند و به زندگیش پایان می‌دهد. این شیوهء رفتار، درست نقطهء مقابل احترامی بود كه «چه» بدون استثنا نسبت به افسران و سربازان بسیاری نشان می‌دادكه به اسارت او درآمده بودند.   

برای «چه» ساعت‌های پایانی زندگی‌اش در چنگ دشمن فرومایه قطعا بسیار تلخ بوده است; اما هیچ كس بهتر از او آمادگی گذراندن چنان آزمونی را نداشت.   

هشتم اكتبر چه‌گوارا تیر باران شد.جسدش را به هلی‌كوپتر بستند تا به همه اعلام كنند كه چریك مبارز را دستگیر كرده‌اند پس از انتقال جسد «چه» به «هیگوئرا» روستایی درشمال بولیوی، تازه همه فهمیدند چه كسی كشته شده است. حكومت وقت از ترس، جسد «چه» را سوزاند و بقایای استخوانش را در مكان نامعلومی خاك كرد. سال‌ها بعد در پی فشار دولت كوبا و شخص فیدل كاسترو، دولت بولیوی استخوان‌ها را در تابوت گذاشت و به كوبا فرستاد تا «چه‌گوارا» در میان اشك و احترام دفن شود.

 

 

پی نوشت ها..

 

خاطرات سفر با موتورسکلت ارنستو چه گوارا

صد ساعت فیدل کاسترو

زنده گی من با چه همسر ارنستو چه گوارا

جنگ های چریکی

خاطرات جنگ های چریکی

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم خرداد 1389ساعت 12:54 توسط ط.پ |


"احمد شاه مسعود، روایتِ صدیقه مسعود" عنوان کتابی است که به تازگی در ایران توسط افسر افشاری به فارسی ترجمه و توسط یک ناشر ایرانی روانه بازار شده است.


این اثر توسط "ماری فرانسواز کولومبانی" روزنامه نگار مجله "ال" و "شکیبا هاشمی" رئیس سازمان غیر دولتی افغانستان آزاد، گرد آوری شده است و در سال ۲۰۰۵ میلادی در اروپا به زبان انگلیسی به چاپ رسیده است. و موفق به دریافت جایزه "وریته" سال ۲۰۰۵ هیات داوران شده است.


این کتاب گفته های پری گل، همسر احمد شاه مسعود است که وقتی با مسعود ازدواج کرد طبق سنت خانوادگی نام صدیقه را برای او انتخاب کردند. اگر چه مسعود همیشه او را پری صدا می زده است.


مقدمه ای از گردآورندگان کتاب و یاداشتی از احمد ولی مسعود برادر فرمانده احمد شاه مسعود در ابتدایی کتاب آمده است و در صفحات آخر کتاب چند عکس از احمد شاه مسعود و فرزندانش در کتاب دیده می شود.

البته هیچ عکسی از همسر مسعود دیده نمی شود و همانگونه که گردآورندگان کتاب در مقمه گفته اند " شما هیچ وقت عکسی از او نخواهید دید علت این امر را با خواندن کتاب خواهید فهمید.

آنگونه که درمقدمه آمده است، گرد آورندگان این کتاب در دیدار با مسعود اجازه می گیرند تا با همسرش دیداری داشته باشند. و اولین گفت وگو با همسرش در زمان حیات مسعود انجام می شود و سه هفته بعد مسعود گشته می شود و ملاقات های دیگر با خانم مسعود بعد از مرگ مسعود صورت می گیرد.

"هنگامی که صدیقه مسعود را دوباره می بینیم، توصیف لبخند فرمانده مسعود زمانی که نزد او از خانمش تعریف کردیم، زیباترین هدیه ما به این زن سی و چهار ساله است که مرگ همسرش او را درهم شکسته است... در جریان این ملاقات، او پذیرفت کتابی در باره شوهرش بنویسد. این حقیقت که فرمانده از او خواسته بود تا با ما ملاقات کند و عقایدش را در مجله "ال" بیان کند هیچ وقت سابقه نداشت. به ما این اجازه را داد که به حریم خصوصی او وارد شویم."

و این گونه به تدریج، با صدیقه مسعود دوست می شوند و چندین بار در ایران جایی که همسر مسعود با فرزندانش بعد از مرگ مسعود در آنجا به سر می برد و چند بار هم در پنجشیر ساعات های طولانی صحبت های او را ضبط می کنند.

صدیقه مسعود در دره پنجشیر به دنیا آمده است و آنگونه که در این کتاب بیان شده است، از کودکی با جنگ بزرگ شده. او ۱۷ سال بیشتر نداشته است که کاملاُ محرمانه با فرمانده مسعود ۳۴ ساله ازدواج کرده است.

"برای اولین بار بعد از ازدواجم خواهران شوهرم را ملاقات می کردم و به آنها فرزندانم را نشان می دادم"

تصویری که همه از احمد شاه مسعود دارند، مبارزی است که بیشتر عمر خود را جنگ کرده است و همیشه اسلحه بر دوش بوده است. ولی دراین کتاب همسرش ناگفته های زیادی از زندگی شخصی، روحیات و خلوت مسعود می گوید.
این کتاب در ۱۵ فصل جداگانه گرد آوری شده است که بخشهای اولیه کتاب سرگذشت همسر مسعود قبل از ازدواج با او است و بخش های بعدی به دوران زندگی مشترگ آن دو مربوط می شود.

زندگی زیر درختان زردآلو

در فصل اول کتاب پری گل از محل تولد خود می گوید:"من در بازارک، دهکده ای کوچک در کنار رودخانه پنجشیر، در چند صد متری جنگلک، دهکده شوهرم و در صد کیلومتری شمال کابل به دنیا آمدم. اگر آرامش بخش ترین مناظر دنیا را تصور کنید، آن وقت جایی را که من در آن بزرگ شده ام، در نظرتان آمده است. خانه های کاه گلی که زیر درختان زرد آلو پراکنده بودند."

آنگونه که پری گل، روایت می کند وقتی او ۵ ساله بوده است، مسعود دانشجوی موسسه پل تخنیک کابل بوده است که به همراه دوستانش بر علیه دولت دست به شورش زدند و سپس مخفی شدند و پدر پری از همان زمان در کنار مسعود بوده است.

زمانی که کودتایی ۷ ثور به وقوع می پیوندد، پری هشت سال بیشتر نداشته است. که این حادثه زندگی او را دگرگون می کند.
پری ۱۳ ساله بوده که خواستگاران بی شماری داشته ولی خانواده او بی آنکه حتی یک کلمه با او صحبت کرده باشند همه را رد می کردند چون بر این باور بودند که هنوز ازدواج برای او زود است.

چگونه مسعود پری گل را می شناسد؟

پری گل در این کتاب، تعریف می کند که مسعود چگونه به او دست یافته است و به شرح خاطراتی می پردازد که خود مسعود بعد از ازدواج برای او تعریف کرده است: "یک روز بعد از ظهر جوانان مجاهدین به گمان این که او (مسعود) خوابیده است با هم صحبت می کردند. یکی از آنها گفته بود: " می دانی خواجه تاج الدین (پدر زن مسعود) دختر زیبایی دارد؟"

دیگری گفته بود: "تو از کجا می دانی"

"من او را دیده ام"

"خوب به خواستگاریش برو! وگرنه قبل از تو خودم این کار را می کنم!"

پدرم مردی خود رای و کمی خونسرد بود. در نتیجه هیچ کدام از این دو جوان جرات اقدام چنین کاری را نداشتند.

به این ترتیب مسعود از وجود من با خبر شد و خیلی هم طولش نداد."
با اینکه مسعود و همسرش قبل از ازدواج هم در یک خانه سکونت داشتند ولی تا آن زمان هنوز چشم مسعود به پری نیفتاده بود ولی وقتی از وجود پری با خبر شده بود " چند بار هنگام رفتن به اتاقش بدون اینکه در بزند وارد خانه شد. بایستی مرا زیبا دیده باشد زیرا یک شب عزمش را جزم کرد و پدر و مادرم را نزد خود خواند و بدون هیچ مقدمه ای خواسته اش را بیان کرد."

اما جواب پدر پری برای مسعود این بود که: " این غیر ممکن است! او خیلی جوان است! شما به زن پخته تری نیاز خواهید داشت تا در زندگی همدوش شما باشد."

اما "امر صاحب پاسخ داده بود که ابدا، بهترین راه کمک به من این است که همسرم نوع زندگی مرا بپذیرد."
بعد از بحث های فروانی که در این باب صورت گرفته که به تفصیل در کتاب آمده است، مسعود با موافقت پدر و مادر پری با او حضوری صحبت می کند:"در حالی که سر تا پا لباس سبز رنگی بر تن داشتم و به مادرم چسپیده بودم، لرزان وارد اتاقش شدم. آنقدر خجالت می کشیدم که با صدای بسیار آهسته به او سلام کردم. او با مهربانی گفت که چقدر از ازدواج با من خوشحال است."

مسعود بعد از اینکه جواب مثبت را از پری می گیرد از او می خواهد که این ازدواج به خاطر مسائل امنیتی محرمانه برگزار شود.

دوست دارم کسی ترا نبیند

نکته مهم دیگری را که مسعود به همسرش می گوید این است که: "دوست دارم که همسرم را هیچ مرد غریبه ای نبیند و تنها کسی باشم که صورت او را نظاره می کنم. بعدا دوباره در باره اش صحبت خواهیم کرد. من آن قدر از ازدواج با تو به خود می بالم که تو را فقط برای خودم می خواهم. قبول می کنی؟"

در بخش های دیگری از کتاب هم، همسر مسعود به این موضوع اشاره می کند که مسعود مایل نبوده است که با مردان فامیل او روبرو شوم : "برای اولین بار بعد از ازدواجم خواهران شوهرم را ملاقات می کردم و به آنها فرزندانم را نشان می دادم. بی بی شیرین تنها در تراس انتظارم را می کشید. با مهربانی همدیگر را بغل کردیم و بعد از اینکه مدتی با هم دیگر صحبت کردیم، متعجب پرسید: " چرا زودتر برای دیدنم نیامدی؟" وقتی شنید مسعود دوست ندارد پسر خواهرش همسرش را ببیند، بسیار متعجب شد. این در خانواده آنها اصلا مرسوم نبود."

همسر مسعود در ادامه می گوید "بعدها نوشتند که مسعود زنش را منزوی کرده است این دروغی بیش نبود، چه در افغانستان و چه در تاجیکستان همیشه آزادی عمل داشته ام. اما حقیقت دارد که من هرگز مردانی را که در خارج از خانواده خودم بودند ندیدم- حتی برادران شوهرم را."
البته در جای دیگری از کتاب گفته است که من هیچ وقت نه چادری (برقع) داشتم و نه آنرا بر سر می کردم، بلکه سر تا پایم را در حجابی بلند می پوشاندم، اما صورتم را پنهان نمی کردم.

هفده سال اختلاف سن

پری هفده سال داشت و مسعود ۳۴ سال، که با هم ازدواج کردند: "ما زن و شوهر شدیم. آن شب مثل شبهای بعد چیزی بین ما نگذشت. شوهرم صبر کرد تا همدیگر را بشناسیم. من دختر بسیار جوانی بودم و به نوعی چشم و گوش بسته بزرگ شده بودم ما در دره دور افتاده ای، بدون رادیو و تلویزیون، اقامت داشتیم. من هیچ دوستی نداشتم و هیچ چیز از زندگی مشترک نمی دانستم."

در قسمتهای دیگری از کتاب همسر مسعود از شوخی های که شوهرش با او و فرزندانش می کرده است و اینکه مسعود علاقه زیادی به اشعار سیمین بهبهانی داشته، و همیشه از جنگ متنفر بوده است خاطراتی را بیان می کند:

"اغلب اوقات مسعود نا امید به خانه می آمد و می پرسید: "پری آیا فکر می کنی من جنگ را دوست دارم؟"

" آیا گمان می کنی من در روح و روانم یک جنگجو هستم؟"

"من از جنگ متنفرم، از آزار یک حیوان متنفرم چه رسد به بد رفتاری با یک انسان. تصورش را بکن گمان می کنی که روزی برسد که ما زندگی طبعیی داشته باشیم؟"

"ثروتمند نبود، اما هیچ وقت مایل نبود حتی غیر مستقیم، از پول مقاومت بر داشت کند. قسمت اعظم مخارجش را از طریق تجارت زمرد تامین می کرد. در افغانستان معادن به دولت تعلق ندارند و بهره برداری از آن ها توسط اهالی صورت می گیرد. مسعود سنگ های خام را می را می خرید و با کمک واسطه ها به خارج می فرستاد تا با فروش آن اسلحه و یونیفورم بخرد.""


"وقتی وسط شب از راه می رسید و نسرین (آخرین فرزند مسعود) را می دید که کنار من خوابیده، او را می بوسید و از خواب بیدار می کرد و نسرین به محض این که چهره ی پدرش را می بوسید بی دلیل می خندید. این لبخند دل هیجان زده ی فرمانده جنگ را که در زندگی شخصی اش مهربان ترین بابای دنیا بود، ذوب می کرد... او تعداد زیادی از جلسات مهمش را، در حالی که نسرین در بغلش خوابش برده بود، با شلوار خیس ترک می کرد."

تجارت زمرد
در بخش های دیگری از کتاب پیرامون وضعیت اقتصادی مسعود صحبت شده است: "ثروتمند نبود، اما هیچ وقت مایل نبود حتی غیر مستقیم، از پول مقاومت بر داشت کند. قسمت اعظم مخارجش را از طریق تجارت زمرد تامین می کرد.

در افغانستان معادن به دولت تعلق ندارند و بهره برداری از آن ها توسط اهالی صورت می گیرد. مسعود سنگ های خام را می را می خرید و با کمک واسطه ها به خارج می فرستاد تا با فروش آن اسلحه و یونیفورم بخرد."


در آخرین بخش کتاب، پری گل از آخرین روزهای زندگی خود با مسعود صحبت می کند: "هنگامی که به تراس رفتم، دوربین را از دستم گرفت و از من خواست سوار الاکلنگ(اندل چو) شوم و از من فیلم گرف، بعد از بچه ها فیلم گرفت و در آخر او بالای الکلنگ(اندل چو) رفت و من از او فیلم گرفتم. از صنوبر خواست برایمان چای بیاورد.

بعد به نوبت با احمد، فاطمه، مریم، عایشه، نسرین، زهره (فرزندان مسعود) و با بچه های صنوبر فیلم گرفتیم. زیر درختان، هوا عالی بود. پایان تابستان بود و پایان زندگی او."

خبر مرگش را از تلویزیون شنیدم
پری گل از آخرین ساعاتی که قبل از مرگ مسعود با او بوده است می گوید: " طبق معمول رفتم و به نرده های پاگرد تکیه کردم. زمانی که از پله ها پایین می رفت نگاهش را از من بر نمی داشت. به آرامی از پله های که از میان باغ می گذشت پایین رفت. در هر پله رویش را به طرف من می چرخاند بار دیگر با نگاه هایمان از هم خدا حافظی کردیم."


تا چند روز بعد از مرگ مسعود او نیز مثل خیلی ها از مرگ شوهرش بی خبر بوده است. بعد از آن واقعه همسر مسعود و فرزندانش را به تاجیکستان برداند بی آنکه بدانند چه اتفاقی برای شوهرش افتاده است. او حتی وقتی خبر مرگ مسعود را از تلویزیون دیده و شنیده بود باز هم کسی تاهنوز اصل ماجرا را برای او باز گو نکرده بود.


مشخصات کتاب:

احمد شاه مسعود

روایت صدیقه مسعود

ناشر: نشر مرکز

گرد آورندگان: شکیبا هاشمی، ماری فرانسواز کلومبانی

ترجمه: افسر افشاری

ویرایش: لیلا برات زاده

طرح جلد: ابراهیم حقیقی

چاپ: اول، ۱۳۸۸(تهران)

قیمت: ۵۳۰۰ تومان

صفحات: ۲۷۲

تیراژ: ۲۰۰۰ نسخه

+ نوشته شده در جمعه سی و یکم اردیبهشت 1389ساعت 10:15 توسط ط.پ |

رئیس جمهوری: اعلیحضرتها، والاحضرتها، اعضای گرانقدر کمیتۀ نروژی نوبل، شهروندان آمریکا و شهروندان جهان:

من این افتخار را با احساس عمیق حق شناسی و فروتنی بسیار دریافت می کنم. این جایزه ای است که با والاترین آرمانهای ما سخن می گوید که با وجود همۀ ستمکاری ها و دشواری ها، ما بسادگی زندانیان سرنوشت نیستیم. اعمال ما اهمیت دارند و می توانند تاریخ را به سوی عدالت متمایل سازند.

و با این حال اگر من اختلاف نظر بزرگی را که در اثر تصمیم بزرگوارانۀ شما پدید آمده است اذعان نکنم، قصور ورزیده ام. (خنده) این امر تاحدودی ناشی از این است که من در آغاز کوشش های خود در صحنۀ جهانی قراردارم و نه درپایان آن. در مقایسه با برخی چهره های عظیم تاریخ که این جایزه نصیبشان شده است – شوایتزر، و کینگ، مارشال و ماندلا – دستاوردهای من ناچیز است. و سپس در گوشه و کنار جهان مردان و زنانی وجود دارند که به خاطر پیگری عدالت به زندان افتاده و کتک خورده اند؛ کسانی که درسازمانهای بشر دوستانه به خاطر سبک کردن بار رنجها به تلاش اشتغال دارند، میلیونها مردمی که اقدامات شجاعانه و بی سروصدای آنان و همدردیشان حتی الهام بخش سرسخت ترین ناباوران است. من نمی توانم با کسانی که این مردان و زنان را – که برخی از آنها شناخته شده اند و برخی دیگر که برای همه به جزبرای کسانی که از آنها کمک می گیرند ناشناسند – برای دریافت این افتخار به مراتب شایسته تر می دانند، مجادله کنم.

اما شاید عمیق ترین مسئله ای که در حول و حوش دریافت این جایزه به وسیلۀ من وجود دارد این باشد که من فرماندۀ کل قوای کشوری هستم که در بحبوحۀ دوجنگ قرار دارد. یکی از این دو جنگ در حال پایان گرفتن است. دیگری جنگی است که آمریکا خواستار آن نبود؛ جنگی که در آن چهل و دو کشور دیگر – مشتمل بر نروژ – در تلاشی به خاطر دفاع از خود مان و دیگر کشورها در برابر حملات بیشتر، به ما پیوسته اند.

ماهمچنان در حالت جنگ قرار داریم و من مسؤول اعزام هزاران آمریکایی جوان به میدان نبرد در یک سرزمین دوردست هستم.  برخی از آنها خواهند کشت، و برخی دیگر جان خود را ازدست خواهند داد. و بنا بر این من با احساس حادی نسبت به بهای جنگ مسلحانه -- سرشاراز پرسشهای دشواری پیرامون رابطه میان جنگ و صلح و تلاش ما برای جایگزین ساختن یکی به وسیلۀ دیگری -- به اینجا آمده ام.

حال، این پرسشها تازگی ندارند. جنگ، در این یا آن شکل، با پیدایش نخستین انسان پدید آمد. در سپیده دم تاریخ، جنبۀ اخلاقی آن در معرض پرسش قرار نگرفت؛ جنگ مانند خشکسالی یا بیماری تنها یک واقعیت بود—روشی که با توسل به آن قبایل و سپس تمدن ها به جستجوی قدرت برمی خاستند، و اختلافات خود را فیصله می دادند.

و با گذشت زمان، همچنانکه مجموعۀ های قانون در صدد مهار خشونت میان گروه ها بر آمدند، فیلسوفان و منتقدان و سیاستمداران خواستند قدرت ویران کنندۀ جنگ را تابع مقرراتی کنند. مفهوم "جنگ عادلانه"، به این معنی که جنگ تنها در صورت فراهم آمدن برخی از شرایط موجه است پدید آمد: اگر به عنوان آخرین وسیلۀ دفاع شخصی به آن توسل جسته شود؛ اگر نیروی به کار برده شده متناسب باشد و اگر، هرزمانی که ممکن باشد، غیرنظامیان از خشونت در امان بمانند.

البته ما می دانیم که بزرگترین بخش از تاریخ، این مفهوم "جنگ عادلانه" بندرت رعایت شده است. ثابت شد که  توانایی موجودات انسانی برای اندیشیدن به راه های تازه ای برای کشتن یکدیگر، همانند توانایی ما برای دریغ داشتن ترحم از کسانی که متفاوت می نمایند یا خدای متفاوتی را عدالت می کنند- پایان ناپذیر است. جنگ های میان ارتش ها جای خود را به جنگ های  میان کشورها دادند- جنگهای تمام عیاری که در آنها تمایز میان جنگجو و غیر جنگجو محو شد. در ضرف مدت سی سال چنین کشتاری دوبار این قاره را فرا گرفت. و در حالی که بسختی می توان آرمانی عادلانه تر از شکست دادن رایش سوم و قدرتهای محور به تصور در آورد، جنگ دوم جهانی کارزاری بود که در آن شمار غیرنظامیانی که به خاک هلاک افتادند از تعداد سربازانی که جان باختند فراتر رفت.  

در پی به بار آمدن چنان ویرانی عظیمی و با فرارسیدن عصر هسته ای، هم بر طرف پیروزمند و هم طرف مغلوب آشکار شد که جنگ نیاز به نهادهایی دارد که از جنگ جهانی دیگری جلوگیری کنند.  و چنین بود که یک ربع قرن بعد از این که سنای ایالات متحده جامعۀ ملل – فکری را که به خاطر آن وودرو ویلسون همین جایزه را دریافت کرد، رد کرد-- آمریکا رهبری جهان را برای ایجاد ساختاری به منظور پاسداری از صلح: یک طرح مارشال و یک  سازمان ملل متحد، راهکارهایی برای نظارت بر مبادرت به جنگ، پیمانهایی برای حمایت از حقوق بشر، جلوگیری از نسل کشی، محدود ساختن خطرناکترین سلاح ها، به عهده گرفت.

این کوشش ها در بسیاری از جنبه ها قرین موفقیت بودند. آری، جنگهای وحشتناکی به راه افتاده و سفاکی هایی ارتکاب یافته اند. اما جنگ جهانی سومی به وقوع نپیوسته است. جنگ سرد در حالی که توده های مردم شادمانه دیواری را بر می چیدند پایان گرفت. میلیاردها تن از فقر نجات یافته اند. آرمانهای آزادی و حکومت بر خویش، برابری و حکومت قانون به پیش رفته اند.  ما وارثان راست اندیشی و دورنگری نسلهای گذشته هستیم و این میراثی است که کشور خود من به حق از بابت آن احساس مباهات می کند.

و با این همه، طی یک دهه ای که وارد قرن جدیدی شده ایم، این ساختار کهن زیر بار تهدیدهای تازه به زحمت افتاده است. جهان ممکن است باردیگر از احتمال جنگ میان دو ابرقدرت هسته ای بر خود نلرزد، اما گسترش سلاح های هسته ای ممکن است خطر بروز فاجعه را افزایش دهد. تروریسم طی مدتهای دراز یک تاکتیک بوده است، اما فن آوری به شمار اندکی از افراد امکان می دهد که با خشمی خارج از اندازه به قتل بی گناهان در مقیاسی هول انگیز مبادرت ورزند.   

افزوده بر این، جنگهای میان کشورها جای خود را به جنگهای درون کشورها داده اند. ظهور مجدد ستیزهای قومی و فرقه ای؛ رشد جنبش های جدایی طلب، و کشورهای ناموفق– همۀ این عوامل سبب شده که غیرنظامیان در یک هرج و  مرج بی پایان به دام افتند. در جنگهای امروزه تعداد غیرنظامیانی که جان خود را از دست می دهند به مراتب از تعداد سربازانی که کشته می شوند بیشتر است؛ بذر جنگ وستیزهای آینده افشانده شده است، اقتصادها در حالت ضعف به سر می برند، جوامع مدنی از هم فرو می پاشند، شمار آوارگان انبوه است، کودکان وحشت زده اند.

من امروز با خود راه حلی قطعی برای جنگ همراه نیاورده ام. آنچه می دانم این است که رویارویی با این چالش ها به همان دورنگری، سخت کوشی و همان مردان و زنانی که در دهه های گذشته با جسارت عمل کردند نیازمند است.  و خواستار آن است که ما به راه های تازه ای در ارتباط با جنگ عادلانه و ضرورتهای یک صلح عادلانه بیندیشیم.

ما باید کارمان را از پذیرفتن حقیقت دشوار آغاز کنیم.  ما جنگ وستیزهای خشونت بار را طی مدت عمر خود ریشه کن نخواهیم کرد. زمانهایی فراخواهد رسید که در آنها کشورها – به صورت اقدام فردی یا هماهنگ- به کار بردن قدرت را نه تنها لازم بلکه از نظر اخلاقی موجه خواهند یافت.

من این سخنان را با توجه به آنچه که مارتین لوتر کینگ جونیور سالهای پیش طی همین مراسم بیان داشت ایراد می کنم: "خشونت هرگز صلح پایدار با خود به ارمغان نمی آورد. هیچ مسئلۀ اجتماعی را حل نمی کند: تنها به مسائل جدید و پیچیده تری دامن می زند." من، به عنوان کسی که در نتیجۀ پی آمد مستقیم کار دکتر کینگ در مدت عمر خود اینجا ایستاده است،  گواه زنده از قدرت اخلاقی پرهیز از خشونت هستم. من می دانم که هیچ چیز ضعیف، هیچ چیز انفعالی در آیین و زندگی گاندی و کینگ وجود ندارد.

اما به عنوان رئیس یک کشور که برای پاسداری و دفاع از کشور خود سوگند یاد کرده است، سرمشق آنها نمی تواند تنها رهنمون من باشد. من در برابر جهان، همانطوری که هست قرار دارم و نمی توانم در مقابل تهدیدهایی که  متوجه ملت ـآمریکایی من است دست روی دست بگذارم. زیرا اشتباه نکنید، شر در دنیا وجود دارد. جنبش عدم خشونت نمی توانست ارتش های هیتلر را متوقف سازد. مذاکرات قادر به متقاعد ساختن رهبران القاعده به زمین گذاشتن سلاح خود نیستند. گفتن این که به کاربردن زور گاه ضرورت دارد، دست زدن به دامن بدبینی نیست—این به رسمیت شناختن تاریخ، نارسایی های انسان و محدودیت های منطق است.

من این نکته را مطرح می کنم، با این نکته آغاز می کنم، زیرا امروزه در بسیاری از کشورها یک حالت دودلی در ارتباط با اقدام نظامی، صرفنظر از این که چه علتی داشته باشد، وجود دارد. و گاه  این حالت با بدگمانی بازتاب دهنده ای نسبت به آمریکا، تنها ابرقدرت نظامی جهان، همراه است.

اما جهان باید به خاطر آورد که تنها نهادها، تنها پیمان ها و اعلامیه ها نبودند که به دنیای بعد از جنگ جهانی دوم آرامش بخشیدند. هر اشتباهاتی هم که ما مرتکب شده ایم، واقعیت ساده از این قرار است: ایالات متحده با خون شهروندان و قدرت تسلیحات ما طی شش دهه به تضمین امنیت جهانی مدد رسانده است.  خدمت و  فداکاری مردان و زنان یونیفورم پوش ما صلح و رونق اقتصادی را از آلمان تا کره ارتقاء بخشیده و به پا گرفتن دموکراسی در نقاطی مانند بالکان یاری داده است. ما این بار را به خاطر این که می خواهیم ارادۀ خود را بر جهان تحمیل کنیم به دوش نکشیده ایم. ما به این کاربه خاطر منافع روشن بینانۀ خود دست یازیده ایم – زیرا ما در جستجوی آیندۀ بهتری برای فرزندان و نوه هامان هستیم، و بر این باوریم که آنها، اگر فرزندان و نوه های دیگران هم در آزادی رفاه زیست کنند،  زندگی بهتری خواهند داشت.

 پس آری، ابزارهای جنگ در پاسداری از صلح دارای نقشی هستند. با این همه، این حقیقت باید با حقیقتی دیگر- که جنگ هر قدر هم که موجه باشد مصیبت انسانی به ارمغان می آورد- همزیستی داشته باشد. دلاوری سربازان و فداکاری، نشان دادن ازخودگذشتگی به خاطر کشور، به خاطر آرمان و به خاطر همقطاران جنگی، سرشار از افتخار است.  اما جنگ به خودی خود هیچگاه افتخار آمیز نیست و ما هرگز نباید در توسل به آن به این صورت، دچار وسوسه شویم.

بنا بر این بخشی از چالش پیش روی ما این است که این دو حقیقت به ظاهر آشتی ناپذیر را – که جنگ گاه ضرورت پیدا می کند و جنگ در یک مقیاس جلوه ای از دیوانگی  انسانی است-  با هم آشتی دهیم. در عمل ما باید کوشش خود را به سوی وظیفه ای که پرزیدنت کندی مدتها پیش خواستار انجام آن شد متوجه سازیم. او گفت: "بگذارید بر یک صلح عملی تر و دست یافتنی تر، نه بر مبنای یک انقلاب ناگهانی در طبیعت انسانی، بلکه بر اساس تکامل تدریجی در نهادهای انسانی تمرکز کنیم."   یک تکامل تدریجی نهادهای انسانی.

این تکامل چگونه شکلی می تواند داشته باشد. این گامهای عملی چگونه ممکن است برداشته شود.

برای آغاز کار من فکر می کنم همه کشورها – چه قوی و ضعیف – باید به رعایت معیارهایی که استفاده از زور تابع آنها است پایبند باشند. من – مانند هر رئیس کشور دیگر – این حق را که به خاطر دفاع از کشور خود دست به اقدام یک جانبه بزنم، برای خود محفوظ می دارم. با این همه، در باور من، پایبندی به ضوابط، ضوابط بین المللی، مایۀ تقویت کسانی می شود که چنین می کنند و ضعف کسانی را که این پایبندی را ندارند موجب می گردد.

بعد از حملات یازده سپتامبر، جهان بر گرد آمریکا حلقه زد و به سبب وحشت حاصل از آن حملات بی منطق  و به رسمیت شناختن اصل دفاع از خویش، به پشتیبانی از کوشش های ما در افغانستان ادامه می دهد. به همین ترتیب جهان ضرورت رویارویی باصدام حسین را هنگام تهاجم به کویت به رسمیت شناخت – اجماعی که پیام روشنی به همه در مورد بهایی که باید برای تجاوز پرداخت فرستاد.

افزوده بر این – درواقع هیچ کشوری – اگر خود ما ضوابط را رعایت نکنیم، نمی تواند در مورد رعایت ضوابط  ازسوی دیگران اصرار ورزد. زیرا در صورت عدم رعایت ضوابط از سوی ما، اقدام ما خودسرانه جلوه می کند و به تزلزل مشروعیت مداخلات بعدی ما، هرقدر هم که موجه باشند، می انجامد.

و این موضوع، هنگامی که منظور از اقدام نظامی حرکت در فراسوی دفاع شخصی یا دفاع از یک کشور در برابر متجاوز باشد، به طور ویژه حائز اهمیت است. ما به طور فزاینده ای با این پرسش های دشوار که چگونه می توان از کشتار غیر نظامیان به وسیلۀ دولتهای خودشان جلوگیری کرد، یا چگونه می توان یک جنگ داخلی را که خشونت و رنج حاصل از آن ممکن است تمامی منطقه را فراگیرد متوقف ساخت، روبرو می شویم.

به اعتقاد من توسل به زور را می توان بر مبنای ملاحظات  انسانی، همانگونه که در بالکان یا دیگر نقاط دستخوش جنگ دیده شد، توجیه کرد.  خودداری از اقدام، وجدان ما را جریحه دار می کند و ممکن است که به یک مداخلۀ پر هزینه تر بعدی بیانجامد. به همین سبب است که همۀ کشورها باید نقش نیروهای نظامی را که با یک رسالت شفاف می تواند در پاسداری از صلح ایفای نقش کند، بپذیرند. 

در تعهد آمریکا نسبت به امنیت جهانی هرگز تزلزلی راه نخواهد یافت. ولی در جهانی که تهدیدها پراکنده تر و ماموریت ها پیچیده ترند، آمریکا قادر نیست به تنهایی عمل کند. آمریکا به تنهایی قادر به تأمین صلح نیست. این نکته در افغانستان مصداق دارد. و در کشورهای ناموفقی مانند سومالی، که تروریسم و دزدی دریایی با فقر و رنج انسانی دست به دست هم دادند نیز دارای مصداق است. و با اندوه باید گفت که در مناطق بی نصیب از ثبات تاسالهای درازی در آینده همچنان مصداق خواهد داشت. 

رهبران و سربازان کشورهای ناتو، و دیگر دوستان و متحدان این حقیقت را در پرتو توانایی و شجاعتی که از خود در افغانستان نشان داده اند، به معرض نمایش می گذارند. اما در بسیاری از کشورها میان کوشش های کسانی که خدمت میکنند و دوددلی جامعه در سطحی وسیع تر یک حالت گسست وجود دارد. من می فهمم که چرا جنگ هواداری ندارد، اما در عین حال این را هم میدانم: اعتقاد به این که صلح یک امر مطلوب است، به ندرت برای دستیابی به آن کافی است. صلح نیازمند مسؤلیت است.صلح مستلزم فداکاری است. به همین سبب است که ناتو همچنان حیاتی و اجتناب ناپذیر است. به همین سبب است که ما باید سازمان ملل متحد و پایداری از صلح منطقه ای را تقویت کنیم و این وظیفه را به گردن شمار معدودی از کشورها وانگذاریم. به همین سبب است که ما به کسانی که از ماموریت پاسداری صلح  و آموزش در خارج به اوسلو و رم و اتاوا و سیدنی و داکا و کیگالی باز می گردند، ادای احترام می کنیم. ما آنها را نه به خاطر جنگ آفرینان، بلکه به عنوان مبادرت کنندگان – مبادرت کنندگان به صلح گرامی می داریم.

بگذارید من نکتۀ آخری را دربارۀ  کاربرد زور بگویم.  همانگونه که ما هنگام وارد شدن به جنگ تصمیم دشواری می گیریم، باید بروشنی در بارۀ این که در جنگ چگونه روشی داشته باشیم بیندیشیم. کمیتۀ نوبل با اعطای نخستین جایزۀ صلح به هانری دونان، بینانگذار صلیب سرخ و نیروی پیش برنده در پشت سر کنوانسیون ژنو به رسمیت شناخت.

هرجا جنگ ضروی باشد، ما در این که خود را تابع یک رشته مقررات رفتاری بدانیم، یک نفع اخلاقی و راهبردی داریم. حتی هنگامی که ما با دشمن شروری که به هیچ  ضابطه ای پایبند نیست مواجهیم، به اعتقاد من ایالات متحده باید در رفتار جنگی الگو و معیار گذار باقی بماند. این چیزی است که ما را از کسانی که با انها در جنگ هستیم متمایز می سازد. این برای ما یک منبع نیرومندی است. به همین سبب من شکنجه را ممنوع ساختم. به همین سبب من فرمان بسته شدن گوانتانامو را صادر کردم. و به همین سبب من پایبندی آمریکا را به متابعت از کنوانسیون های ژنو بار دیگر مورد تأکید قرار دادم.  ما هنگامی که همان آرمانهایی را که به خاطردفاع از آنها می جنگیم زیر پا بگذاریم، خود را گم می کنیم.  (کف زدن حضار.) و ما هنگامی که به آن آرمانها به هنگام دشواری و نه در روزگار آسانی، پایبند می مانیم  موجب بزرگداشت و اعتلای آنها می شویم.

من با مقداری تفصیل در بارۀ پرسشی که می بایست بر افکار و بر دلهای ما سنگینی کند سخن گفتم. اما اکنون بگذارید به کوشش ما برای احتراز انتخاب های مصیبت بار بپردازم و در بارۀ راه هایی که می توانیم یک صلح منصفانه و پایدار را بنیان گذاریم صحبت کنم. 

نخست در مواجهه با کشورهایی که مقررات و قوانین را زیر پا می گذارند، به اعتقاد من ما باید جایگزین هایی برای خشونت که سختگیرانه و کافی باشند به وجود آوریم تا در عمل موجب تغییر رفتارشان شویم – زیرا اگر ما خواستار صلحی پایدار باشیم، در آن صورت یک بهای واقعی تعیین شوند. باید با عدم انعطاف از طریق افزودن بر فشارمقابله کرد – و این فشار تنها زمانی وجود خواهد داشت که جهان به صورت یکپارچه در کنار هم بایستد.

یک نمونه که جنبۀ فوری دارد کوشش برای جلوگیری از گسترش سلاح های هسته ای و جستجو برای ایجاد جهانی بدون آنها است. در قرن گذشته کشورها تصمیم گرفتند که به خاطر پیمانی که محتوای آن روشن است متفق شوند: همه به نیروی مسالمت آمیز هسته ای دسترسی خواهند داشت، کشورهای فاقد سلاح های هسته ای از آنها چشم خواهند پوشید و کشورهای دارندۀ این سلاح ها در جهت خلع سلاح حرکت خواهند کرد. من به پاسداری از این پیمان متعهد هستم. این امر بخش کانونی سیاست خارجی مرا تشکیل می دهد. و من با پرزیدنت مدودف با هدف کاستن از موجودی سلاح های هسته ای آمریکا و روسیه در حال همکاری هستم.    

اما همچنین این وظیفۀ همۀ ماست که مصرانه بخواهیم تا ایران و کرۀ شمالی نظام [منع گسترش] را به  بازی نگیرند.  کسانی که ادعای احترام به حقوق بین المللی را دارند نمی توانند هنگامی که قانون زیر پای گذاشته می شود نگاه خود را به جای دیگر برگردانند. کسانی که به امنیت خود اهمیت می دهند، نمی توانند خطر یک مسابقۀ تسلیحاتی را در خاورمیانه یا شرق آسیا نادیده بگیرند. کسانی که در جستجوی صلح اند در حالی که کشورهایی مشغول مسلح ساختن خود برای جنگ هسته ا ی هستند، نمی توانند دست روی دست بگذارند.

 همین اصل در مورد کسانی که قوانین بین المللی را با اعمال خشونت نسبت به مردم خود نقض می کنند مصداق دارد. هنگامی که در دارفور نسل کشی، در کنگو تجاوز منظم جنسی، و در برمه سرکوب وجود دارد، باید برای آن عواقبی نیز وجود داشته باشد. آری، تعامل وجود خواهد داشت، آری، دیپلماسی به کار بسته خواهد شد، اما وقتی این گونه اقدامات با شکست مواجه شوند باید پی آمدهایی هم وجود داشته باشند.  و هرچه ما صف خود را در کناریکدیگر فشرده تر کنیم، احتمال این که با انتخاب میان مداخلۀ مسلحانه و همدستی با ستمکاری مواجه شویم کمتر خواهد بود.

این سخن مرا به نکتۀ دوم – طبیعت صلحی که ما خواستار آن هستیم - باز می آورد. زیرا صلح تنها به معنای غیبت جنگ آشکار نیست.  صلح پایدار تنها بر پایۀ حقوق و منزلت ذاتی هر فرد می تواند پایدار باشد.

همین بینش بود که تهیه کنندگان پیش نویس اعلامیه جهانی حقوق بشر را پس از جنگ دوم جهانی بر انگیخت.  آنها در پی ویرانی هایی که رخ داده بود، به این حقیقت اذعان کردند که اگر حقوق بشر رعایت نشود، صلح یک وعدۀ توخالی خواهد بود.

و با این همه، غالبا این سخنان نادیده گرفته می شوند. در مورد برخی از کشورها نقض حقوق بشر با توسل به این نظرِ نادرست که اینها به نحوی اصول غربی، بیگانه از فرهنگ های محلی یا درجات پیشرفت یک کشور به شمار میروند، مورد اغماض قرار می گیرد. و در داخل آمریکا از دیر باز تنشی میان کسانی که خود را به نام واقع گرا یا آرمان گرا  توصیف می کنند  وجود داشته است – تنشی که از یک گزینش دشوار میان تعقیب منافع تنگ نظرانه یا کارزای بی پایان برای تحمیل ارزشهای ما به تمامی جهان حکایت دارد.

من این اینگونه گزینش ها را رد می کنم.  من بر این باورم که در هرجا شهروندان از حق خود برای بیان آزاد یا عبادت آزادانه، به نحوی که دوست دارند، از انتخاب رهبران خود یا گرد هم  آمدن بدون ترس محروم باشند، صلح ناپایدار است. شکایات روی هم انبار شده چرک و عفوت تولید می کند و حذف هویت قبیله ای یا مذهبی ممکن است به خشونت منتهی شود. ما همچنین می دانیم که عکس قضیه هم درست است. اروپا تنها زمانی که آزاد شد سرانجام به صلح رسید. آمریکا هرگز به جنگی علیه دموکراسی وارد نشده است و نزدیکترین دوستان ما دولتهایی هستند که از حقوق شهروندان خود حمایت می کنند. منافع آمریکا –یا منافع دنیا، هرقدر هم که سنگدلانه تعریف شوند، نمی توانند با انکار آرمانهای انسانی برآورده  گردند.

بنا بر این در همانحال که ما به فرهنگ و سنت های یگانۀ کشورهای گوناگون احترام می گذاریم، آمریکا همواره صدایی برای آرمانهایی خواهد بود که جنبۀ جهانی دارند. ما شاهد وقار آرام اصلاح طلبانی مانند آنگ سان سوکی، دلاوری مردم زیمبابوه که با وجود مواجه شدن با ضرب و جرح رأی می دهند، صدها هزار نفری که با آرامش در خیابانهای تهران دست به راهپیمایی زده اند هستیم. این گویای آن است که رهبران این کشورها از آرمانهای مردم خود بیش از هر کشور دیگری می ترسند. و این مسؤلیت همۀ ملل و کشورهای آزاد است که به روشنی بگویند این جنبش ها – این جنبش های امید و تاریخ—ما را در کنار خود دارند.

همچنین به من گفتن این سخن را اجازه دهید:  ترویج حقوق بشر تنها با وعظ  و خطابه به دست نمی آید. گاه این کار باید با دیپلماسی پرزحمتی همراه باشد. من می دانم که تعامل با رژیم های سرکوبگر فاقد خلوص رضایتبخش خشم است. اما این را هم می دانم که مجازاتهای اقتصادی بدون برقراری ارتباط – محکوم ساختن بدون  گفتگو – تنها فایده ای که دارد ادامۀ وضع فلج کنندۀ موجود است.  هیچ رژیم سرکوبگری، بی آنکه امکان انتخاب یک در باز را داشته باشد به راه تازه ای گام نمی گذارد.

دیدار نیکسون با مائو در بحبوحۀ انقلاب فرهنگی نابخشودنی به نظر می رسید، و با این همه به طور قطع به چین یاری داد تا راهی را که طی آن میلیونها تن از شهروندان آن ازفقر نجات یافتند و با جوامع آزاد در تماس قرار گرفتند، برگزیند.  تعامل پاپ جان پل با لهستان فضایی نه تنها برای کلیسای کاتولیک، بلکه برای رهبرانی مانند لخ والنسا گشود.  مساعی رونالد ریگان در زمینۀ کنترل تسلیحات و استقبال از پرسترویکای اتحاد شوروی نه تنها به بهبود روابط با اتحاد شوروی انجامید، بلکه به دگر اندیشان در سراسر اروپا توانایی بخشید. در اینجا هیچ فرمول ساده ای وجود ندارد. ولی ما باید بهترین کوشش خود را به کاربندیم و میان تعامل و انزوا تعادلی برقرار کنیم. فشار در کنار ارائۀ مشوق  ها، تا حقوق بشر و منزلت انسانی در طول زمان پیشرفت کنند. 

سوم، یک صلح عادلانه نه تنها در برگیرندۀ حقوق سیاسی و مدنی است، - -  امنیت اقتصادی و فرصت را نیز شامل می شود.  زیرا صلح تنها آزاد بودن از ترس نیست بلکه آزاد بودن از نیاز نیز هست.

این نکته بی  شک حقیقت دارد که توسعه بدون  امنیت بندرت پا می گیرد؛ این نیز حقیقت دارد که در جایی که در آن موجودات انسانی به غذای کافی، آب پاکیزه یا دارو  و سرپناه که برای زنده ماندن مورد نیازشان هست دسترسی نداشته باشند، وجود خارجی ندارد.  در آنجا که  کودکان نمی توانند امیدی به  یک آموزش درست و کار برای تأمین معاش خانوادۀ خود داشته باشند نیز وجود ندارد، فقدان امید می تواند یک جامعه را از درون بپوساند.

به همین سبب کمک رساندن به کشاورزان برای تغذیه افراد خود، یا کمک به کشورها برای آموزش دادن به کودکان و مراقبت ازبیماران خود، صرفا  یک عمل نیکوکارانه نیست. و نیز به همین سبب جهان باید با هم متحد شود تا به رویارویی با تغییر آب وهوا بپردازد. این دیگر ازنظر علمی انکارناپذیر است که اگر ما دست روی دست بگذاریم با خشکسالی بیشتر، قحطی بیشتر و جا به جایی های انبوه مواجه خواهیم شد -- که همه اینها به جنگ وستیزهای بیشتر در دهه های آینده دامن خواهد زد.  به همین سبب، این تنها دانشمندان و مدافعان محیط زیست نیستند که اقدام سریع و نیرومندانه ای را خواستارند – این رهبران نظامی در کشور خود من و دیگر کشورها هستند که دریافته اند امنیت مشترک ما در میدان قرار دارد.

توافقات میان کشورها. نهادهای نیرومند. پشتیبانی از حقوق بشر. سرمایه گذاری در راه توسعه. این ها همه عناصر حیاتی ای هستند که تکاملی را که پرزیدنت کندی در باره اش سخن می گفت به جامۀ عمل در می آورند. با این همه در باور من ما اراده، عزم، قدرت نگاهدارنده را برای تکمیل کردن کار، بدون یک چیز دیگر فاقد هستیم  -- و آن چیز توسعه بخشیدن مستمر به تخیل اخلاقی خود، و پافشاری بر این نکته است که همۀ ما در چیزی کاهش ناپذیر با هم شریک هستیم.   

همراه با کوچک شدن دنیا، شما ممکن است فکر کنید که برای موجودات انسانی به رسمیت شناختن این که ما چقدر با هم شباهت داریم؛ فهم این که همۀ ما به طور کلی در جستجوی چیزهای یکسانی هستیم؛ که همۀ ما امیداوریم با برخوردری از مقداری خوشبختی و رسیدن به کمال، برای خود و خانواده هامان،  زندگی کنیم، آسان تر خواهد بود.

و با این همه، با توجه به سرعت گیج کنندۀ جهانی شدن، هم ترازی فرهنگی تجدد، این شاید شگفت انگیز نباشد که مردم از بابت از دست رفتن آنچه که در بطن هویت های خاصشان گرامی می دارند – نژاد، قبیله و شاید با قوت بیشتری مذهبشان، در حالت بیم به سر می برند. در برخی از نقاط این ترس به جنگ وستیز منتهی شده است. گاه حتی چنین احساس می شود که ما در حال پس رفتن هستیم. ما شاهد این پدیده در خاورمیانه هستیم، با توجه به این که به نظر می رسد اختلاف میان اعراب و یهودیان سخت تر شده باشد. و ما این را در کشورهایی که در امتداد خطوط قبیله ای از هم فروپاشیده اند مشاهده کرده ایم.

 و خطرناکتر از همه این که ما می بینیم از مذهب برای توجیه قتل افراد بی گناه به وسیلۀ کسانی که دین بزرگ اسلام را تحریف کرده و مورد بی حرمتی قرار داده اند، به کسانی که به کشور من از افغانستان حمله کردند، سوء استفاده می شود. این افراط گرایان نخستین کسانی که به نام خدا دست به کشتن زده اند نیستند؛ قساوتهای جنگهای صلیبی به طرز دامنه داری ضبط شده است. اما آنها به ما یاد آوری می کنند که هیچ جنگ مقدسی یک جنگ عادلانه نیست.

زیرا اگر شما به راستی بر این باورید که ارادۀ الهی را به اجرا می گذارید، پس نیازی به خویشتن داری  وجود ندارد- نیازی به خودداری از کشتن مادر باردار، یا کشتن پزشکیار، یا کارمند صلیب سرخ، یا حتی فردی که هم مذهب شماست، در میان نیست. نه تنها چنین دیدگاه منحرفی با مفهوم صلح ناسازگار است، بلکه من معتقدم که با مفهوم خود مذهب نیز ناسازگار است؛ زیرا پایۀ اصلی تمام ادیان این است که با دیگران کاری نکن که دوست نداری با تو بکنند.

پایبندی به این قانون عشق همیشه تلاشی کانونی را در طبیعت انسان تشکیل داده است. همۀ ما جایزالخطا

هستیم. ما اشتباه می کنیم و قربانی غرور، قدرت، و برخی اوقات شرارت می شویم.  حتی آنهایی که بهترین مقاصد را در سر دارند همیشه موفق به اصلاح و رفع اشتباهات پیش روی ما نمی شوند.

ولی نیازی به این نیست که فکر کنیم  طبیعت انسان  بی نقص است تا هنوز باور کنیم که شرایط انسانی می تواند به کمال رسد. ما ناگزیر از زندگی در  یک جهان آرمانی نیستیم تا  بتوانم  آرمان هایی که  جهان را به مکانی برتر تبدیل می کنند، برسیم.  پرهیز از خشونت که مردانی مانند گاندی و کینگ آن را به کار بستند ممکن است در هر اوضاع و احوالی عملی و یا امکان پذیر نبوده باشد، ولی عشقی که آنها مبلغش بودند - ایمان بنیادین آنها به پیشرفت بشریت باید همیشه ستاره راهنمای ما در این سفر باشد.

زیرا اگر ما این ایمان را از دست دهیم- اگر آن را به عنوان چیزی احمقانه یا ساده لوحانه نفی کنیم؛ اگر آن را از تصمیماتی که در مورد جنگ و صلح می گیریم جدا سازیم- در این صورت ما بهترین جزء انسانیت را از دست می دهیم. ما حس مسئولیت را از دست می دهیم. ما قطب نمای اخلاقی خود را از دست می دهیم.

ما نیز مانند نسل های گذشته، باید چنین آینده ای را بپذیریم. دکتر کینگ در سخنرانی خود هنگام دریافت جایزۀ صلح نوبل سال ها پیش گفت: "من ناامیدی را به عنوان آخرین پاسخ به ابهامات تاریخ نخواهم پذیرفت. من نخواهم پذیرفت که ‘بودن’ شرایط کنونی انسان او را از نظر معنوی از دست یافتن به حالت جاودانی ‘آنچه که باید باشد’ باز می دارد."

بیایید و به دنبال جهانی که باید باشد برویم، و آنچه را که هنوز در روح های ما از خدا نشان دارد، برانگیزیم . (کف زدن حضار.)

امروز در مکانی، در اینجا و در اکنون، در جهانی همانگونه که هست، سربازی با نیرویی بزرگتر از خود مواجه شده است، ولی برای نگهبانی از صلح پایدار می ایستد. امروز در نقطه ای از جهان، یک دختر جوان معترض انتظار خشونت از جانب  دولت خود را دارد ولی دلیرانه به راه پیمایی خود ادامه می دهد. امروز در مکانی، مادری که در فقر فرساینده ای به سر می برد، هنوز برای آموختن به فرزند خود وقت صرف می کند، سکه های اندک خود را روی هم می گذارد و فرزند خود را به مدرسه می فرستد، زیرا او بر این باور است که هنوز در این دنیای ستمگر جایی برای رؤیاهای فرزندش وجود دارد.

بیایید از آنها سرمشق بگیریم. ما می توانیم بپذیریم که بیداد گری همیشه با ما همراه خواهد بود، و همچنان به خاطرعدالت بکوشیم.  ما می توانیم  به دشواری رویارویی با تباهی و فساد اذعان کنیم، و با این همه به خاطر منزلت انسانی به تلاش برخیزیم. با چشم های باز؛ می توانیم  درک کنیم که جنگ همیشه وجود خواهد داشت، ولی باز به خاطر صلح بکوشیم. ما قادر به چنین کاری هستیم -- ... زیرا این داستان پیشرفت بشریت است؛ این امید تمام جهان است؛ و در این لحظۀ چالش انگیز، این باید کار ما در روی زمین باشد.

+ نوشته شده در سه شنبه سوم فروردین 1389ساعت 10:13 توسط ط.پ |


مجلس نمایندگان آمریکا با تصویب قطعنامه ای 'اهمیت فرهنگی و تاریخی' مهم ترین عید باستانی ایرانیان را به رسمیت شناخته و نوروز را به ایرانی ها و همه کسانی که آن را جشن می گیرند، تبریک گفته است.

مایکل هوندا، یکی از نمایندگان ایالت کالیفرنیا در کنگره، تهیه کننده اصلی این قطعنامه است. بیشترین تعداد ایرانی ها در آمریکا در کالیفرنیا زندگی می کنند.

او دوشنبه ۲۴ اسفند (۱۵ مارس) در صحن مجلس نمایندگان گفت: "برای همه آمریکائیان ایرانی تبار و تمام مردمی که نوروز را جشن می گیرند سال جدید پر رونقی آرزو می کنم."

مجلس نمایندگان قطعنامه مذکور را عصر دوشنبه تصویب کرد. این قعطنامه با ۳۸۴ رای مثبت در برابر ۲ رای مخالف تصویب شد.

این قطعنامه از کوروش، پادشاه هخامنشی تمجید می کند و "منشور کوروش" که بعد از فتح بابل به دستور او تدوین شد را تحولی مهم در تاریخ حقوق بشر می داند.

قانونگذاران آمریکایی گفته اند: "۵۳۹ سال قبل از میلاد مسیح کورش کبیر یکی از اولین منشورهای حقوق بشر را بنیان گذاشت، منشوری که برده داری را لغو کرد و آزادی دینی را اجازه داد."

نماینده کالیفرنیا گفت: "این جشن باستانی از گزند قرن ها اختلافات دینی و رقابت های سیاسی مصون مانده است. مردم اقوام مختلف با اعتقادات دینی متفاوت نوروز را جشن می گیرند."

علاوه بر ایران، نوروز در چند کشور از جمله افغانستان، تاجیکستان، جمهوری آذربایجان، ازبکستان، قزاقستان، پاکستان و ترکیه نیز جشن گرفته می شود.

در قطعنامه نوروز آمده: "بیش از ۳۰۰ میلیون نفر در جهان از جمله در آمریکا، ایران و کشورهای آسیای میانه، جنوب آسیا، قفقاز و مناطق دریای سیاه و بالکان نوروز را جشن می گیرند."

جودی بیگرت، از نمایندگان ایالت ایلینوی نیز گفت مهم است که در آستانه نوروز از سهمی که ایرانیان در جامعه آمریکا داشته اند قدردانی شود.

او گفت: "ایرانی تبارها بافت اجتماعی و اقتصادی جامعه آمریکا را غنی کرده اند".

گروه های مدنی ایرانیان از جمله اتحادیه روابط عمومی ایرانیان آمریکایی، پایا، برای تصویب این قطعنامه که پیش نویس آن حدود یک سال پیش توسط مایکل هوندا به مجلس نمایندگان تسلیم شده بود، تلاش زیادی کردند.

در این قطعنامه تاکید شده: "بیش از یک میلیون آمریکایی ایرانی تبار از هر دینی از جمله بهایی، مسیحی، یهودی، مسلمان، زردشتی و کسانی که اعتقاد دینی ندارند، نوروز را جشن می گیرند."

مجمع عمومی سازمان ملل متحد نیز روز چهارم اسفند (۲۳ فوریه) با صدور قطعنامه ای نوروز را به عنوان یک مناسبت جهانی به رسمیت شناخت.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم اسفند 1388ساعت 17:42 توسط ط.پ |

مطالب قدیمی‌تر